عاشقانه آرام


"یک عاشقانه آرام "
میگوید :


قلب"
مهمانخانه نیست که آدمها
بیایند ،.. دو سه ساعت یا دوسه روز درآن بمانند
و بعد بروند....،

"قلب"
لانه ی گنجشک نیست که
دربهار ساخته شود

ودر پاییز
باد آن را با خودش ببرد،...

"قلب"
راستش نمیدانم چیست...
امااین را میدانم که
فقط جای آدمهای خیلی خوب است،....

"قلب "
چاه دلخوری نیست
که به وقت بدخلقی ،
سنگریزه ای بیندازی
تا صدای افتادنش را بشنوی..!

"قلب"
آیینه ای ست که باهر شکستن،
چندتکه میشود
و یکپارچگی اش از هم می پاشد...

"قلب"
قاصدکی ست که اگر پرهایش را بچینی،
دیگر به آسمان اوج نمیگیرد،..

"قلب"
برکه ای ست که آرامشش به یک نگاه بهم میخورد،...

"قلب"
اگر بتواند کسی رادوست بدارد،
خوبی ها و
حتی زخم زبانهایش را
نقش دیوارش میکند،..

حال ،
اینکه قلب چیست، بماند...!

فقط این را میدانم؛

"قلب"
وسعتی دارد به اندازه ی حضورخدا...
من مقدس تر ازقلب ،
سراغ ندارم.....

نادرابراهیمی


حقیقت


نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی
مولانا
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...نخـــــور
به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خـــــدا هســـــت
روی دیوار دل خود بنویسید خـــــدا هســـــت
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید
خـــــدا هســـــت...
خـــــدا هســـــت...

زمان


می گویند زمان، آدمها را عوض می‌کند،
اشتباه نکن..!!

"زمان "
حقیقت آدمها را روشن می سازد،

"زمان"
قیمت رفاقت ها را معلوم می کند،

"زمان "
" عشق "را از " هوس "جدا می سازد،
و راستی را از دروغ،،،،،،

اشتباه نکن..!!!

"زمان "
هرگز آدمها را عوض نمی کند،،،،!!!!

تقوا، تقوا، تقوا

آورده اند که روزی واعظی بر منبر گفت: ای مردم! هر کس بسم الله را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، آن چنان که در خشکی سفر کند. جوانی ساده دل که منزلش در خارج از شهر بود و هر روز ناگریز بود از رودخانه عبور کند، آنجا بود. چون این سخن از واعظ بشنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت به خانه بسم الله گویان پا بر آب نهاد و از رودخانه گذشت.
روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعط بسیار سپاسگزاری می کرد و در صدد بود تا هدایت و ارشاد او را جبران کند.
روزی واعظ را به منزلش دعوت کرد تا پذیرایی شایانی از وی به عمل آودر. واعظ نیز دعوت او را پذیرفت و با جوان پاکدل به راه افتادند. چون به رودخانه رسیدند، جوان بسم الله گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذر کرد.
اما واعظ هم چنان بر جای خویش ایستاده بود و قدم بر نمی داشت، جوان آواز داد: ای مرد بزرگ! تو خودت بر منبر این دستور دادی و من از آن روز چنین می کنم، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای؟ بسم الله بگو و از روی آب گذر کن.
واعظ گفت: حق همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری من ندارم، 2 تقوا، تقوا، تقوا...

موفقیت


ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ ﻳﮏ ﺳﻔﺮ ﺍﺳﺖ،ﻧﻪ ﻳﮏ ﻣﻘﺼﺪ !!!
ﻫﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﻲ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻳﮏ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻩ ....
ﻫﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﻲ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﻃﺮﺡ ﺭﻭﻱ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻮﺩﻩ ....
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺠﺎﻳﻲ !
ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻨﻪ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﮐﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺑﻮﺩ !
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺩ ﻳﮏ ﮐﻮﻩ ﺍﻭﺭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ
ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺻﻌﻮﺩ ﮐﻨﺪ !!!
ﺯﻣﻴﻦ ﺧﻮﺭﺩﻱ !ﻋﻴﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ...
ﺑﺮﺧﻴﺰ !!!
ﻧﮕﺬﺍﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﺍﺵ ﺑﺒﺎﻟﺪ ....
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺯﺍﻧﻮﻱ ﻏﻢ ﻓﺮﻭ ﻣﺒﺮ،ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﮕﻴﺮ ....
ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺳﺘﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﻳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﻳﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ اﻱ !!
ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﺕ ﺭﻳﺨﺖ !ﻋﻴﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ....
ﺳﺒﮏ ﺑﺎﺷﻲ ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﺍﻭﺝ ﻣﻴﮕﻴﺮﻱ....